دلتنگی ...
شاید خیلی روزها این حس رو تو وجودم حس کنم و حسابی آزارم بده ،
آخه وقتی آدم این حس رو پیدا می کنه یهو ته دلش خالی میشه و احساس پوچی و تنهایی می کنه .
همیشه از تنهایی لذت می بردم و می برم اما اینجور تنهایی ها آدم رو از زندگی مایوس می کنه .
دروجودم نوریست
نوری از جنس امید
سرد و بی احساس نیست
چون خدا آن را دمید
روح من از جنس نور
صاف و ناب و بی عبور
از زمین تا آسمان
میرود بی هیچ نشان
تا خدا را حس کند
از دوباره تا ابد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 18:37  توسط hoda
|
زندگی ....
زندگی........
همیشه وقتی بهش فکر می کنم تو لحظه اول ترس وجودم رو می گیره اما وقتی با دقت بیشتری بهش نگاه می کنم تازه متوجه بخش کوچکی از شگفتی هاش می شم .
یادمه وقتی اولین بار اومدم سراغ وبلاگ نویسی 18 ساله بودم و حسابی دست به قلم ، الان 3 سال می گذره و من مثله اون موقع ها خوب نمی نویسم . راستش تو این مدت همیشه دوست داشتم خاطراتم رو بنویسم اما همیشه از اینکه یه روز از اونها بدم بیاد ترسیده ام .
روزهای خوب و شیرین ، واز طرفی تلخ و مایوس کننده داشتم ،اما در هر حال نا امید نشدم و زندگیم رو همچنان دوست دارم.
دوست دارم با دوباره نوشتن برای خودم سرگرمی بسازم ،دوست دارم دیده همه به زندگی رو ببینم و با دید و نظر بقیه آدم ها هم آشنا بشم ......
دوست دارم زندگی کردن رو اون جوری که دلم می خواد یاد بگیرم .
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 15:52  توسط hoda
|